...

نوشته شده توسط برادر شهید در شنبه ۳۰ آذر۱۳۹۲ |
نوشته شده توسط برادر شهید در جمعه ۱۰ آبان۱۳۹۲ |
نوشته شده توسط برادر شهید در جمعه ۸ شهریور۱۳۹۲ |
نوشته شده توسط برادر شهید در جمعه ۸ شهریور۱۳۹۲ |
نوشته شده توسط برادر شهید در جمعه ۸ شهریور۱۳۹۲ |
نوشته شده توسط برادر شهید در سه شنبه ۵ شهریور۱۳۹۲ |

دلم سخت گرفته.. گرچه قرار بود این وبلاگ تنها مخصوص تو برادرعزیزم باشه، اما نمی دونم چرا دلم می خواد کمی باهات حرف بزنم، حرف های خودمونی... از جنس همون حرفهایی که بعدازظهرهای پنچشنبه روی پله های حیاط خانه قدیمی مان با تو می زدم و تو گوش می سپردی و گه گاه لبخندی بر لب می نشاندی

یادمه چند وقت قبل یه خوابم آمدی بهت از دردای دلم گفتم و تو فقط می خندیدی احساس کردم بهم می گی دردای دنیارو فقط باید بهش خندید چون دنیا ارزش غم خوردن نداره، گذرا است ...جقدر دلم برای خنده هات و اون چهره آرومت تنگ شده، باهمون کوچکی ام یادمه همون زمان بوی بهشت می دادی، خوش بحالت ...

کاش اندکی از آن بالاها - که فاصله زیادی تا عالم خاکی ما داره - پایین بیایی و نیم نگاهی به ما زمینی ها بندازی. میدونی داداش! از زمان رفتن تو خیلی زمان گذشته، آدمای این دوره زمونه با آدمای اون زمانا خیلی فرق دارن. زمین هم خیلی تنگ شده، حرفهای آدما همه شده پول و خانه و ماشین و...، وقتی حرف می زنن زودی ازشون خسته می شی، انگاری همه بوی زمین رو گرفتن،کسی دیگه از خدا حرف نمی زنه. خدا هم مث بعضی بنده هاش غریب شده.. اگه بخوای از خدا بگی و از خدا بنویسی بهت انگ های زمینی میزنند!

وقتایی که دلم برات حسابی تنگ میشه و ازشون خسته می شم می شینم و برای چندمین بار فیلم "خداحافظ رفیق" رو نگاه می کنم. با خودم می گم کاش تو هم مثل همون موتوری ها که از دنیای پاک و آسمانی شون راه میفتادن و  میومدن توی دنیای خاکی ما.... تو هم میومدی، سری بما میزدی.

...

کاش لااقل به خوابم می آمدی!





نوشته شده توسط برادر شهید در پنجشنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۲ |

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.
این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.
این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد.
هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.



دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.


عرفان نظرآهاري

نوشته شده توسط برادر شهید در پنجشنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۲ |
 

بچه های اطلاعات غملیات لشگر 5 نصر

نوشته شده توسط برادر شهید در دوشنبه ۲۱ مرداد۱۳۹۲ |
انفجار لحظه ها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصب هاي رها پيچيدن شلاق موج
نوشته شده توسط برادر شهید در شنبه ۱۹ مرداد۱۳۹۲ |

به آسمان نگاه می کردم. از طرف آسمان یکعده با دو خانم که گمان نمودم چهارده معصوم و حضرت زینب بودند، یکنفر که بگمانم حضرت رسول بود و از یکی از خانم ها به عنوان دخترش نام برد و با او صحبت کرد فهمیدم حضرت فاطمه است یک نامه بمن داد، نفهمیدم  به من داد که به کسی دیگر بدهم یا خیر...

دوشنبه 4 بهمن ماه 1361

نوشته شده توسط برادر شهید در پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت۱۳۹۲ |

نوشته شده توسط برادر شهید در چهارشنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۱ |


ادامه مطلب
نوشته شده توسط برادر شهید در چهارشنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۱ |


ادامه مطلب
نوشته شده توسط برادر شهید در چهارشنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۱ |

نوشته شده توسط برادر شهید در شنبه ۵ اسفند۱۳۹۱ |
 
مطالب قدیمی‌تر